119
روزی همراه با مطالعه و تنبلی. تنبلیم زیاده. با مه یه مقدار صحبت کردیم امروز. از اینکه مامان و فاطمه گفتن شکمم رفته تو خیلی خوشحال شدم. راستش باور نمیکردم ولی بعدش متوجه شدم که راست میگن. از بابا هم پرسیدم و دیدم که تایید کرد. به خوشحالی این اتفاق دراز نشست رفتم و پل باسن! چندین بار هم پیراهنم رو بالا دادم که ببینم همونه یا اینکه تغییری میکنه! یه جورایی تونستم سوءتفاهم رو برای ط حل بکنم. یه مقدار در مورد ثبت نام کنکور بابا به چالش خوردیم. نمیدونستیم کدوما رو باید ثبت کنیم. بابا ناگهانی ۲۰ دقیقه مونده به نیمه شب تصمیم گرفت که یه دانشگاهی ثبت نام کنه. اعصابم به شدت داغون شد چون در دقیقه ی ۹۰ی ترین زمان ممکن ازم خواست که انجامش بدم. البته خودشم ناراحت بود از این اتفاق. من به شدت اعصابم خورد شده بود. حرص میخوردم. دلایل خوبی داشتم: سایت دانشگاه کند بود، مدارک رو هنوز دانلود نکرده بودم و ندیده بودم، فرم پر نشده بود، لپتاپ خیلی کند بود و نمیشد روش حساب باز کرد، حین کار متوجه شدم که چند تا عکس باید تو یه فایل باشن و باهم فرستاده بشن و من به چالش برخوردم که چجوری عکسارو کنار هم بذارم، فایل ورد داخل لپتاپ خونده نمیشد و مجبور بودم تو گوشی پر کنم کاری که خیلی خیلی به ندرت انجام میدم، مجددا بگم که سایتش به شدت رو اعصاب بود، هزینه رو پرداخت کرده بودم ولی از اونجایی که از نیمه شب رد شده بود نمیدونستم قابل انجام هست کار یا نه، اون وسطا چند بار مجبور شدم دوباره لاگین کنم، چنننند بار مجبور شدم تبدیل فرمت فایل انجام بدم، مجبور شدم با Paint کار کنم و ...
نهایتا تمام شد. شماره پیگیری گرفتم و بابا هم بنده خدا هم خجالت زده بود از اینکه منو خسته و حرص خورده کرده بود و هم راضی بود که کار انجام شده بود. ولی تهش فهمیدیم که اشتباه خونده بود بخشی از ظرفیت دانشگاه و رشته رو! از شدت تعجب واقعا خندم اومده بود! ولی خب نهایتا از خودم راضی بودم. به دلایل مختلف: تو کارم پافشاری کردم و به هر زحمتی که بود انجامش دادم و جا نزدم، باباینا رو خوشحال کردم و خودم حس خوبی داشتم.