111
امروز صبح یه مقداری کسل بودم. نتونستم مطالعه ی خوبی داشته باشم. یه مقداری وقتی نیچه گریست خوندم. در حد چند صفحه و مقدمات. بعد از ظهر یه مقدار درس رو جدی تر گرفتم و مطالعه بیشتری داشتم. با اینکه مباحث زیادی مونده بود ولی به پیشنهاد من قرار شد شام بریم خونه ی خاله. شکم منم عجیب درد میکرد و تو مهمونی هم این درد ادامه داشت. تو مسیر و وقتی که رسیدیم، تو گروه کلاسی صحبت از این شد که امتحان یه روز بیفته عقب و بعد از کش و قوس های فراوان مثل اینکه داره عملی میشه. خبر خوبی بود. البته من از واکنش هایی که نسبت به یه سری از بچه های خوابگاهی داشتن، خوشم نیومد. در مورد کم پشتی موم حرف شنیدم و اعصابم خورد شد واقعیتش. دلم میخواد امتحانو خوب بود ولی واقعیتش خسته شدم از خوندن. شاید خیلی نخونده باشم ولی بازم کم نخوندم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 20:55
توسط H
|