دیشب با ط خیلی صحبت کردیم. احساس می‌کنم با من خیلی صمیمی تر از قبل شده بود و خیلی چیزا می‌گفت. می‌رفت بالکن برای من وویس می‌فرستاد. خیلی دیر خوابیدم دیشب. خیلی هم سخت خوابم برد و به این فکر می‌کردم که چجوری می‌خوام امروز صبح بیدار شم. کمتر از ۳ ساعت فکر می‌کنم خوابیدم اونم با کلی دغدغه و استرس. صبح با هر سختی بود دوش گرفتم و آماده شدم برای رفتن. دانشگاه خوب بود. بازده کافی نداشت. چون داشت شلوغ می‌شد، یه سری شوخی های بیجا و تمسخر آمیز با بقیه منو ناراحت می‌کرد، یه سری ارتباطات هم همینطور. با حسین صحبت می‌کردم و احساس کردم دیدگاهش تو خیلی از مسائل یه مقدار افراطیه و یه جورایی تند می‌ره. تعارف نداره در واقع. بعد از دانشگاه تو شریعتی تو کتاب سرو و شهر کتاب یه گشتی زدم و تهش هم یه هایلایتر خریدم. به فروشگاه مادیران هم سر زدم. اول شهر تشنه م شد و رفتم از هایپر یه بستنی یخی زرشک و کولا و همینطور یه آب ویتامینه کاله خریدم. بستنی خیلی خوشمزه بود ولی اون آب ویتامینه منو سورپرایز کرد. عطشم رو برطرف کرد و خیلی خوشمزه بود. سعی می‌کنم دفعات بعد، طعم های دیگه ای رو امتحان کنم. تو ماشین و حین مسیر برگشت با خودم در مورد ط، مه، ف، خواهرم و کار های بد صحبت کردم. بعد از ظهر تقریبا یه ساعتی خوابیدم. استوری تولد طاها رو گذاشتم که هم ری استوری کرد و هم تشکر کرد. با مه یه کوچولو حرف زدم و از دیدن دوباره مون استقبال کرد. همین. دوست دارم یه مقدار درس بخونم ولی نمی‌دونم می‌تونم بکشم یا نه. اگه زود بخوابم هم تصمیم خوبی گرفتم.