صبح تقریباً زود پا شدم. یه تشویشی رو در درون خودم حس کردم. شاید بخشیش به خاطر این بود که حس می‌کردم اشرف امروز نمره ها رو می‌ذاره‌. رفتم برای صبحانه. سوسیس گرفتم و سوسیس تخم مرغ درست کردم. خیلی وقت بود که هوس کرده بودم و البته به خاطر اینکه خواهرم دلش می‌خواست، بیشتر ترغیب شدم برای گرفتنش. یه مقدار درس خوندم تا ظهر. بابا رفته بود بیمارستان پیش حاج بابا و مامان مونده بود خونه. درد های خواهرم سینوسیه و بعضی موقع ها خوبه و بعضی موقع ها درد داره. نهار اشتها نداشتم و به دو قاچ هندوانه اکتفا کردم. بعد از ظهر زود خوابم نبرد و یه مقدار سرم با گوشی گرم بود. دیر خوابیدم و کمی هم دیر پا شدم. با این حال وقتی که بیدار شدم آروم آروم شروع کردم به درس خوندن. بعد از ظهر، غذای نهارمو خوردم. بابا هم که از نونوایی اومد راه افتادیم سمت بابل. رفتیم عیادت حاج بابا و الآنم خونه‌شونیم. کل امروز یه تشویش و نگرانی تو وجودم بود‌. بخشیش به خاطر امتحان، بخشیش به خاطر نمره، بخش قابل توجیهش به خاطر خواهرم. واقعا امیدوارم خواهرم زودتر خوب بشه کامل. این درد باهاش همراه نباشه و اینقدر درد نکشه. من امروز صبح گفتم که پشیمونم و عذاب وجدان دارم و نباید همون شوخی رو می‌کردم. و یه مقداری سبک شدم. البته خودشونم متوجه شدن که من عذاب وجدان دارم و نگرانم ولی ابراز کردنش به رهایی من یه کمک کوچیک کرد.