129
دیشب تا صبح بیدار بودم و درس خوندم. شاید خوابم میومد ولی به هر حال بیدار موندم. بعدشم رفتیم بیمارستان دنبال بابا و رفتیم خونه. من رانندگی میکردم. جاده خلوت و هوا هم نسبتا خنک. شاید ۲ ساعت خوابم برده بود که مامان منو صدا کرد برای مراسم عید قربون. من هم خیلی اوقات تلخی کردم چون به شدت خوابم میومد و قرار بود یه ۲ ساعت دیگه بخوابم و بعدش برم سر درسم. ولی این بیدار کردن و رفتن به خونه ی بابابزرگ، برنامه ی منو تغییر میداد. چشمام داشت به خاطر کم خوابی و مطالعه دیشب میسوخت. من همچنان اوقات تلخی و عصبانیت خودم رو، که عمدتا از نیاز وافرم به خوابیدن منشأ میگرفت، داشتم. نهایتا رفتیم اونجا. واضحا به من خیلی نچسبید. البته که حین غذا هم جو یه مقدار متشنج و چالشی شد. وقتی اومدم خونه تا حدودای ۱۱:۳۰ خوابیدم. بعدشم شروع کردم درس رو و تا الان هم چنان دارم ادامه میدم. البته حس قوی دارم از اینکه این همه مطالعه همچنان کافی نیست و من امتحان فردا رو با موفقیت پشت سر نخواهم گذاشت. جواب پیام مه رو بعد از ۴ روز شاید دادم و اون هم نسبتا زود جواب پیام منو داد. عذرخواهی کردم ازش و گفتم که فردا نمیتونم ببینمش. واقعیتش این بود که شاید میتونستم ولی حوصله یا همونجوری که به خودشم گفتم، آمادگیشو نداشتم. همچنان نوعی تشویش و ناراحتی در من هست. درد های خواهرم همچنان سینوسی. و منی که امیدوارم یه جوری بتونم تا اوایل صبح بیدار بمونم و بتونم امتحان فردا رو خوب بدم تا یه مقداری نفس بکشم. امتحانای بعدیم سخت هستن ولی قابل تحمل تر از این یکی هستن.