چیز خاصی برای گفتن نیست. روز معمولی، با کلاس های عفونی و بی حوصلگی و غمی که در من نهادینه شده. به طوری که حس میکنم زورم نمیرسه‌. حس میکنم مغزم به خاطر فکر های متعدد و مارپیچی، داغ می‌کنه و می‌خواد بترکه. اینکه میگم جونی نیست، واقعیه. یه حرف شعاری یا غلو نیست. بعد از ظهر رفتم باشگاه و با همون انرژی کم ادامه دادم. آخرین روز دوره م رو رفتم و حداقل تمام و کمال این دوره رو به پایان رسوندم. از مربی در مورد باشگاه تو ماه رمضون پرسیدم. مثل اینکه تمهیدات خاصی در کار نیست. من یه مقدار بعد از افطار باید پاشم برم باشگاه، چون تا همون ساعت معمول بازه. کتاب همسر و نقد همسر چخوف رسید دستم. مامان ازم پرسید این چه کتابیه؟ بهش توضیح دادم. گفتم اسمش غلط اندازه؟ تایید کرد یجورایی. شب، کنسول بازی کردم یکم. این روزا برای رفتن به دانشگاه، شور و ذوقی ندارم. مضاف بر اون، از اینکه آخر هفته با یه سری دوستام دارم میرم بیرون هم احساس خوشحالی نمیکنم.