امروز رو دوست نداشتم. خیلی زیاد حوصله‌م سر رفت. بابا صبح حدودای ساعت ۹ بیدارم کرد که بریم طبیعت ولی از نظر من چون دیر بیدار شده بودم، دیگه حوصله شو نداشتم و گفتم که نمی‌خوام برم. این بی حوصلگی در اکثر ساعات امروز حفظ کرده بودم. چیز کیک بیسکوئیتی درست کردم که خوب شد نسبتاً. Red dead بازی کردم و حتی تا الان، نتونستم مسیح باز مصلوب رو ادامه بدم. به معنای واقعی کلمه بی حوصله بودم. دلم برای دوستام تنگ شده. هم دلم میخواد بهشون پیام بدم و هم دلم نمی‌خواد.