طبق معمول دیشب خیلی آشفته خوابیدم. برای امتحان آماده نبودم و شدیداً خوابم می‌اومد و نمی‌تونستم تمرکز کنم رو درس خوندن. تصمیم گرفتم بعد از اذان صبح، نخوابم و درسم رو بخونم. همین کارم کردم منتهی اونقدر خوابم می‌اومد که چند بار دوره های خواب کوتاه داشتم یا درس خوندن رو به تعویق می‌انداختم. یه خورده زودتر کارامو انجام دادم تا رفتنمون هول هولکی نشه. رفتیم بابل. من تو دانشگاه مواجه شدم با اینکه سوالا ۸ تاس و حالتش هم ایستگاهیه. یه سری بچه های درس خون هم راضی نبودن نسبتا. خلاصه امتحانو دادیم. نه میتونم بگم خوب بود نه میتونم بگم اونقدرا هم بد بود. رفتم خونه حاج باباینا. بابا از اصفهان برای ما عکس فرستاد. خونه ی حاج باباینا چندان جالب نبود و بخش خوابش برام مناسب بود. بعدشم که اومدیم خونه. کتاب وقتی نیچه گریست رو تموم کردم. کتاب واقعا جالبی بود. دوست دارم کتاب بعدی رو انتخاب کنم و مطالعه ش رو شروع کنم. راستی ط هم امروز برام یه پست فرستاد و وقتی من نظر واقعیمو گفتم، چندان خوب برخورد نکرد. واقعیتش بهم برخورد و ناراحت شدم. من صرفا نظر خودمو از اون پست گفتم که گویا چنین کاری هم نباید بکنم.