امروز روز عاشورا بود. شب قبل خیلی خوب نخوابیدم. چون حرف زدنم با مه خوب پیش نرفت و اون به وضوح حس میکنم از دستم ناراحت شد. هرچند که خودش می‌گفت اوکیه ولی من این حس ناراحتی رو کاملا برداشت کردم. فکرم درگیر ف هم بود و کلی خیالات شبانه به ذهنم سرازیر شد. نتیجه این شد که من صبح دیر بیدار شدم و با بی حوصلگی روزم رو شروع کردم. مامان رفته بود تکیه بالادست برای کمک به پخت شیربرنج. صبحانه رو با بی میلی خوردم. بعدشم دوش گرفتم. آماده شدیم که بریم مسجد. به وضوح یکی از بهترین عزاداری هایی بود که شرکت کردم. مسجد یه حالت قدیمی کوچیکی داشت و پنجره هاش باز بود و از پنجره یه مه سنگین وارد می‌شد. هر چند دقیقه یکبار چنین موقعیتی تکرار می‌شد. سخنرانی قوی بود و به شدت متاثر کننده. مخصوصا اون قسمت که آقا ایوب هم به اجبار صحبت کرد و واقعا من جا خورده بودم از اینکه قراره مراسم چجوری پیش بره و چه اتفاقی برایش پیش اومده. که تقریباً متوجه شدم چی شده. از این جهت میگم تقریبا چون حس می‌کنم آقا ایوب همه ی حرفشو نزد. در هر حال، صحبت های سخنران و آقا ایوب به شدت منو به فکر فرو برد و من رو به فکر کردن در مورد مابعدالطبیعه وادار کرد. ناهارشون هم قیمه بود که به شدت خوشمزه بود و البته زیبا هم بود. کل پکیچ این مراسم برای من به شدت به یاد موندنی شد. یه سیدی هم اونجا بود که توجه منو جلب کرد. بسیار خوش صحبت بود. بعد از ظهر علی رغم اینکه صبح دیر بیدار شده بودم، ولی چون کنار بخاری هیزمی بودم و پاهام آروم آروم گرم می‌شد، خوابم برد. البته خواب نه چندان طولانی. مابقیش هم به تفکر درمورد اوضاع دوستیم، اینکه چی بگم چی نگم، مطالعه ی کتاب، نشستن تو رواق، تفکر و نگاه به آسمون گذشت. امیر هم زنگ زده بود. اوایلش حال و احوال پرسی کردیم و آخرش خودش گفت که برای حال و احوال زنگ نزده و ازم میخواست که میتونم فردا بعد از ظهر برم کلینیک یا نه. از ط هم خواستم راجع به همین اوضاع دوستیم مشورت بگیرم که اومد گفت که دوباره تحلیل و از این حرفا و منم کاملا پشیمون شدم که بهش پیام دادم و بهش هم گفتم. اونم بعدش کلی اصرار که بگو و عذاب وجدان می‌گیرم اینجوری و جنبه ی شوخی نداری و از این حرفا. شایدم حرفش واقعا شوخی بود و من متوجه ش نشده بودم ولی اون لحظه اونقدر تنش داشتم و تحریک پذیر بودم که وقتی چنین چیزیو دیدم کاملا منصرف شدم از گفتنش. اشتباهی دستم خورد و میخواستم با مه ویدیو کال کنم! چه بدشانسی!