صبح زود راه افتادیم سمت کوه. با تاخیر حدودای یک ساعت و نیم. خدا رو شکر مشکل خاصی برای ماشین پیش نیومد و به خوبی اومدیم. هوای اینجا؟ سرد و بارونی و مه آلود. تو تاریخ ۲۵ تیر. پشیمون شدم که چرا لباس گرم بیشتری با خودم نیاوردم. بعد از اینکه صبحانه خوردیم، یه دوری اطراف زدیم. من خیلی وقت بود این طبیعت رو ندیده بودم و دلم تنگ شده بود به شدت. حتی دلم برای جاده ها و مناظر بین راهی هم خیلی تنگ شده بود. دلم برای جزئیات کوچیک، برای سماور و استکان، برای تشک و بالشت و برای همه چی تنگ شده بود. بخاری هیزمی روشن کردیم و البته زیر کرسی هم رفتیم. از بخاری فیلم کوتاهی گرفتم و استوری گذاشتم. بعد از ظهر یه مقدار خوابیدم و مابقیش رو کمی کتاب خوندم و مشغول گوشی بودم. شب هم رفتیم مسجد و به خواسته م دوباره رسیدم. خیلی حس و حال خوبی می‌گیرم از حضور تو این تکیه ی قدیمی. الآنم تو رواق رو صندلی نشستم و دارم می‌نویسم. دقایق طولانی رو اینجا نشستم و غرق در فکر به هوای بیرون و مه و ابر نگاه می‌کنم و به صدای زنگوله دام ها گوش میدم. راستی تو خواب بعد از ظهرم، تو رویا میم رو دیدم. عجیب بود برام. رویای عجیب غریبی بود ولی اقرار می‌کنم که از هم‌صحبتی با اون تو رویا لذت بردم. الآنم قراره یه کاپوچینوی گرم تو این هوای سرد بخورم.