148
دیشب تا دیر وقت بیدار بودم. قصد خوابیدن هم نداشتم ولی نهایتا حدودای ساعت 4 نتونستم در برابر خواب مقاومت کنم. همزمان که جزوه میخوندم، اخبار انتخابات رو دنبال میکردم و با ط هم صحبت میکردم. نهایتا بدون اینکه درست و حسابی بخوابم، صبح پا شدم و رفتم دانشگاه. کتابخونه ش یه مقدار مطالعه کردم. امتحانو دادم. فکر کنم خوب امتحانو دادم، هر چند اشتباهات جزئی هم دارم. ولی خب راضی بودم از نتیجه و حس و حال بعد امتحانم. امیدوارم موقع دیدن نمره هم خوشحال باشم. بعد امتحان رفتیم عکس یادگاری گرفتیم جلوی دانشگاه. علی گیر داده بود عکس سه نفری بگیریم و من به دلایلی که از گفتنش چندان حس خوبی ندارم، میل چندانی به این کار نشون نمیدادم. اما نهایتا عکس رو گرفتیم و من در درون خودم عذاب وجدان داشتم بایت قصدی که برای عکس نگرفتن داشتم. از خودم بدم اومد به خاطر این احساساتی که در من وجود داشت. بعد عکس، با موتور علی رفتیم کارگر. برگشتنی یه سر رفتیم دانشگاه و کار دایی رو انجام دادیم. طول کشید و معطل شدیم اونجا. عکس رو بچه ها فرستادن تو گروه. عکس بدی نشد ولی خیلی هم خوشحال نشدم از دیدنش. رفتیم خونه. با سختی خوابم برد. بعد از ظهر بی حوصله بودم. از این جهت که تفریح خاصی نداشتم و هم اینکه وضعیت مسافرت رفتن یا نرفتن ما هم مشخص نبود و قرار نبود به این زودی هم مشخص بشه. کمی پاریس ۱۹۱۹ خوندم. بیشتر اوقات سرم با گوشی گرم بود. کمی در مورد رئیس جمهور جدید صحبت کردیم تو خونه. و البته کمی هم از جنبه های گفته نشده ی چالش خونوادگی ما و بابا. عکس های دیگه ای از امروز به دستمون رسید. میزان نارضایتی من بیشتر شد. بعد مدت ها هم یه استوری گذاشتم تو اینستاگرامم. همین.