دو تا چیز در مورد دیروز رو یادم رفت بگم. یکیش سفارش دادن کتاب میدل مارچ بود. همیشه دلم میخواست نسخه ی گالینگور نشر نی صفحه سفید این رمان رو داشته باشم و کلکسیون کلاسیک جورج الیوت رو تکمیل کنم. قیمتش اخیرا خیلی زیاد شده بود و گالینگورش هم سخت پیدا می‌شد. نهایتا با تخفیف ۳۰۰ تومنی سفارش دادم. هر چند بازم پول زیادی پرداخت کردم و از اون حسابی که داشتم پول جمع می‌کردم برداشتم، ولی به هر حال حس کردم اگه الان نگیرم دیگه موقعیتش شاید پیش نیاد. موضوع دوم هم پیام به ف بعد از مدت ها بود. دلمو زدم به دریا. گفتم تا کی فکر و خیال راجع به اون و رفتارش؟ موقع برگشتن از کوه بهش پیام دادم و اونم چند ساعت بعد جوابمو داد.

امروز یه مقدار کتاب خوندم. زیاد نبود ولی برای شروع بد نبود. جمعه بود و تعطیل. تو ریکاوری به سر می‌بردیم همچنان! من دیروقت هوس کرده بودم که بریم ویشگون هم پیاده روی کنیم و هم شیر بگیریم. ولی خب نشد متاسفانه. مه برام یه آهنگ فرستاد. صحبتام با ف بیشتر بود امروز. راجع به نتایج این چت چنتا چیز بگم: در مورد طبیعت گردی یه چیزایی بهش گفتم که وسوسه ش کرد و به من گفت که بی تربیت منم با خودت ببر! البته که بهش گفتم یه چیزایی هست که تو باهاش راحت نیستی و اونم همراهامه که اونم اذعان کرد به این موضوع و گفت کنسله پس- مشخص شد راجع به اتفاقات مربوط به محمدرضا می‌دونه ولی خیلی سفته و چیزی نم پس نمی‌ده- به من گفت که برای سال ها با مشکل نشخوار فکری و تحلیل دیگران و رفتارشون دچار بوده و از یه جایی دیگه تصمیم گرفته اهمیت نده و خیلی راحت تره. این موضوع به من نشون داد که واقعا یه بی‌خیالی تو رفتارش هست- اکیپ طبیعت گردی ندارن و با تور هم حال نمیکنه مگه اینکه مجبور باشه- تایم دفاعش جوریه که احتمالا من مسافرتی نمی‌رم اون موقع. البته بازززززم هیچی معلوم نیست. هدی قرار بود بعد از ظهر بیاد خونه ی ما. صحبت های اعصاب خورد کن با تون صدای بالا، اطلاعات جدید خانوادگی، تلاش برای ترمیم روابط و .. دلم برای هدی سوخت. اون بنده خدا هم خیلی داره سختی می‌کشه تو این شرایط. واسطه میشه برای ترمیم روابط. بابا هم کمی آروم تر باهاش صحبت نمیکنه. البته که می‌دونه و می‌دونیم هدی هیچ تقصیری نداره و ما حتی از اون به خاطر معرفتی که به خرج داده، متشکریم. خاله اینا شام اومدن خونه مون. من بیشتر تو اتاقم بودم و مشغول چت. فشار خاله رو گرفتم و در مورد مشکلی که براش پیش اومده با من صحبت کرد و ازم مشورت خواست. منم سعی کردم بدون اینکه استرس الکی بهش تزریق کنم، راهنماییش کنم. بعد از مدت ها برای خرید با دوچرخه رفتم بیرون. خیلی حس خوبی داشت رکاب زدن بعد از مدت ها. ولی خب موقع برگشتن از اونجایی که وسایل یک دستم خیلی سنگین بود، به سختی تعادلم رو حفظ کردم و دهنم سرویس شد خلاصه. شب موقع خواب کلیپ طنز دیدم تو اینستاگرام. به پهنای صورت از شدت خنده داشتم اشک می ریختم. خیلی وقت بود که اینقدر نخندیده بودم. خیلی خوب بود و بعدش حس سبکی به من دست داد. با ط هم دارم صحبت می‌کنم.