دیشب با ط صحبت کردم. راستش فکر نمی کردم انقدر روی بحث دوستی حساس باشه و مهم باشه براش. چون به وضوح ناراحت شد وقتی من به ظاهر شوخی گفتم بهش گفتم که رابطه مون دوستی نیست. لحنم شوخی بود و امیدوار بودم اونم متوجه بشه ولی فکر کرد یه حقیقتی تو این حرفم پنهانه. منم بعدش خیلی ناراحت و پشیمون شدم که چرا این حرفو زدم که البته فایده ای نداشت. حرفه زده شد. تا نیمه های شب درگیر این موضوع بودم و به سختی خوابم برد. خصوصا اینکه باید اتاقم رو عوض می‌کردم و تشک و پتو رو هم پهن می‌کردم. استوری های مجتبی رو هم دیدم که دنبال یه گمشده بود. و صبح وقتی که فهمیدم پیداش کرده خیلی زیاد خوشحال شدم. صبح وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم. رفتیم سمت امامزاده. بعد از زیارت یه سربالایی رو خواستیم بریم بالا که ماشین کم آورد و وسط راه نتونست بالا بره و مجبور شدیم عقب گرد کنیم اون شیب رو. این اتفاق چالشی امروز بود. در مجموع مسیر رو ماشین به خوبی طی کرد. ناهار بابل بودیم. من کله م داشت دود می‌کرد از تحلیل های الکی و مسخره سیاسی‌شون. حرف های بی پایه ای که می‌زدن و برای نظر بقیه و به خصوص ما اهمیتی قائل نمی‌شدن. احساس سر درد داشتم و رفتم اتاق. واقعا از ظاهر من و بابا معلوم بود که چندان به ما خوش نمیگذره. اونجا بودیم از مغازه گوشی فروشی زنگ زدن به من که هندزفریم اومده. بعد ناهار خیلی نمودیم و رفتیم خونه. یه نگاهی به گل و گیاها انداختم. وضعشون چندان بد نشده بود. حتی بعضی هاشون مثل سیکاس گل جدید داده بودن! بعد از ظهر رفتم هندزفری رو تحویل گرفتم و خونه ی بابابزرگ اینا هم رفتیم یه سر. در کمال تعجب با اینکه خیلی وقت بود رکاب نزده بودم، ولی دلم برای دوچرخه تنگ شده بود! راستی اون پسر بابلیه هم پیدا شد. واقعا صحنه ی احساسی بود! سوشال مدیا گاهی می‌تونه نجات دهنده باشه.