159
روز آخرمون تو کوه. صبح سعی کردم به یه نحوی کلینیک رو کنسل کنم و فکر کنم به شکل موجهی موفق شدم. به هر حال نرفتیم و موندگار شدیم. تا ظهر کاری که کردم این بود که یه مقدار به بابا کمک کردم و به مقدار هم درگیر کار خودم بودم. ظهر نمیخواستم بخوابم ولی یه خواب شیرین داشتم. ف هم استوریم رو یه سین زد. بعد از ظهر یه مقدار پیاده روی کردیم، من یه مقدار کارایی که میخواستم بکنم رو مکتوب کردم، به مه پیام دادم و همینطور جواب ط رو دادم، دو صفحه از یادداشت های احتمالا بابابزرگ رو تو یه دفتر قدیمی خوندم و همین! از پرخوریم شاکیم و برنامه دارم تحرکم رو به میزان بیشتری داشته باشم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ ساعت 23:27
توسط H
|