صبح امتحان داشتم. زودتر رفتیم که به تمرین عملی برسم‌. چند نفر بیشتر نبودیم. امتحان عملی رو خیلی خوب دادم و امتحان تئوری هم علی رغم اینکه سخت بود، ولی خودم حس می‌کنم بد ندادم. قبل امتحان یه صحبت خیلی کوتاهی با مسعود داشتم. چهار تا فیزیو افتاده و می‌خواد تابستون برداره. جدا از اون یه موضوعاتی هم براش پیش اومد که احتمالا براش گرون تموم بشه. کلی این در و اون در داره می‌زنه. یه موضوع دیگه این بود که حافظ اینا دیر کردن و امتحان ندادن. اینم خیلی شرایط بدی بود برای اونا. کلی باید دوندگی کنن و آخرشم معلوم نیست که موفق میشن دوباره امتحان بدن یا نه. اگه نتونن، عملا میفتن یا حذف می‌کنن. با میم امروز چند بار چشم تو چشم شدیم ولی صحبتی نکردیم. من متوجه شدم که انگار زیر چشمی داره منو نگاه می‌کنه و حواسش به من هست. نمی‌دونم! شایدم اشتباه می‌کنم. بعد از ظهر رفتیم شهر کتاب و دریا. کتاب خیلی خوبی گرفتم و البته به قیمت سال ۱۴۰۰. قیمت الانش بیشتر از ۳ برابر شده. یه مقدار بیشتری از چالش های بابا گیرم اومد. خیلی سخته واقعا. امروز باز دوباره درگیر گردنم شدم. بین اینکه نقطه ای که لمس می‌کنم، عضله س یا گره لنفی دو به شک بودم و کلی باهاش ور رفتم. یه لحظه تصمیم گرفتم روی گردن مامان رو هم لمس کنم که کاملا اتفاقی متوجه شدم همون گره لنفی که من دارم، اونم داره. اونم تو همون سمت گردن. مادرم ابراز خوشحالی کرد که من تنها نیستم چنین چیزی دارم. از این جمله ش خیلی تعجب کردم. حس کردم خیلی باید فداکار باشی که با وجود یه مشکل، ابراز خوشحالی کنی چون پسرت تنها نیست. البته مامان مثل من اهمیت چندانی نمی‌ده. معلوم نیست که از کی اونجا بوده و من الان کاملا اتفاقی متوجه ش شدم و چه بسا اگه لمس نمی‌کردم هیچ وقت متوجه ش نمی‌شدم. تو اینترنت یه مقداری سرچ کردم که این موضوع، اصلا خوب نیست و فقط منو درگیر تر می‌کنه. یه مقدار خیلی کمی جزوه خوندم و همین. آخر شب هم یه فیلم دیدیم.