امروز صبحش با مه قرار داشتیم. رفتم بابل. صحبت کردیم راجع به موضوع های مختلف. به من گفت که جدیدا سیگار می‌کشه. چندین بار حین صحبت با من گفت که چقدر حس خوبی می‌گیره از اینکه به خوبی درکش میکنم. و داشت منو با رها و ف یه جورایی مقایسه می‌کرد. اونا انگار خیلی سریع راه حل بهش می‌دادن ولی اون توقع شنیدن و درک شدن داشت. بیشتر تایم رو اون حرف می‌زد. در مورد مسائل کاریش گفت. در مورد دغدغه های خونوادگیش گفت. یه جایی وسط صحبت هامون به این موضوع اشاره کرد که ف هم یه جور آدمیه که معمولا پیشقدم نمیشه برای صحبت کردن و انگار من این جمله رو هم شنیدم که گفت: به منم کم پیام میده و ..

خب این جمله ش حس خوبی به من داد و از اینکه این رفتارش مختص من نیست، خوشحال شدم. از اینکه من مورد اعتمادشم و جوری صحبت کردم پهلوش که احساس امنیت بکنه هم راضی بودم از خودم. تعریف از خودم نیست و واقعا حس می‌کنم آدم امنی هستم براش. در مورد فالوئراش صحبت می‌کرد و کسایی رو می‌گفت که دوستشون داره و این یعنی اینستاگرام رو خیلی جدی گرفته. در مجموع مکالمه ی بدی نبود. من حساب کردم و رفتیم. برگشتنی نرسیدم دانشگاه برم. فقط تو مسیر رفتم پیگیر کار هندزفری و فلش شدم. وقتی رسیدم خونه نمره ی آناتومی گوارشم اومده بود و بعد از ظهرشم نمره ی سر و گردن اومد. جفتش رو خوب شدم و بهش پیام دادم که پاقدمش سبک بوده. اونم ابراز امیدواری کرد که پاس کرده باشم و یه خلاصه ای از پیگیری های امروزش به من گفت. غروب تصمیم گرفتیم بریم مسجد. یه ساعت و خوردی اونجا بودیم. من به محض ورود با سلام دکتر یک سری از اهالی مواجه شدم. هر چند که این موضوع خوشحالم می‌کنه ولی من انگاری هنوز بهش عادت ندارم و آماده نیستم برای شنیدنش. ولی خب نمیتونم این موضوع رو کتمان کنم که از شنیدنش حس خوبی می‌گیرم. حس خوبی داد به من مسجد رفتن. شب هم فوتبال دیدیم و البته من با ط در مورد اتفاقات روزم صحبت کردم. صحبت نسبتا طولانی شد و خب، اونم بد نبود. هدفم از صحبت با اون این بود که یه خورده مسائل رو از دید یه فرد ثالث که کاملا غریبه هست هم ببینم.