162
دیشب صحبت طولانی با ط داشتم. از اون صحبت های نیمه شبی که گاهی به چیزای غیر عقلی منجر میشه. انگار جفتمون میخواستیم آزاد و رها صحبت کنیم. بی پرده. خب به چیزای مختلفی منجر شد. به یه سری سکوت و حرف نزدنا. دیر خوابیدم منطقا. خیلی عجیبه که من فکر میکردم این آدم دوستای زیادی داشته باشه ولی در کمال تعجب اینجوری نیست. حس من دیگه مثل چند سال پیش نیست. دیگه مثل چند سال قبل سناریو ها رو تو ذهنم مرور نمیکنم. دیگه تو ذهنم نمی جنگم. صبح همون ساعتی که اخیرا بیدار میشدم پا شدم. بابا رفته بود که کارای ماشین رو راست و ریست کنه برای کوه فردا. منم صبحونه رو دیر خوردم. کمی به نظر خودم رو مخ شده بودم وقتی که در مورد درست کردن پای آلبالو با خواهرم شوخی میکردم و اون انگار حوصله شو نداشت چون تجربه ی ناموفقی تو دسر درست کردن داشته. بابا که اومد رفتیم بازار. اول قرار نبود برم. بعد خواهرم برگشت گفت که نمیری باهاشون؟ گفتم نه. گفت من اگه جات بودم باهاشون میرفتم. چون بابا خسته میشه این همه وسیله رو جابجا کنه. یه تلنگری بود بهم! سریع آماده شدم و رفتم. خیلی گرم بود هوا. وقتی که برگشتیم خانم دکتر به من زنگ زد. به من گفت که دکتر رجب یه همکار دانشجو میخواد برای طرح دانش پژوهیش. به من گفت که فکر کنم و جواب بدم که همونجا گفتم موافقم. خانم دکتر هم پشت تلفن گفت که این طرح هم به درد الآنم میخوره و هم به درد بعدنم. شماره دکتر رو هم داد که باهاش هماهنگ بشم. راستش خوشحال شدم که خانم دکتر به من زنگ زد. حس پذیرش به من دست داد. حس ارزشمندی. حالا هنوز نرفتم دانشگاه و با دکتر شخصا صحبت نکردم و اصلا معلوم نیست قراره اتفاقی بیفته یا نه. پیام دادم و خودمو معرفی کردم و اونم جواب گرمی داد ولی بعدش که گفتم چهارشنبه میبینمش، دیگه به پیامم جوابی نداد. شاید نیازی نبود. یه مقداری با مه صحبت کردم. بحث سر کوه و فیلم و سریال شد که تو یه تیکه از حرفش، که درمورد معرفی فیلم و سریال بود، به من گفت که تو به درد نمیخوری! هرچند که لحنش اونقدرا هم جدی نبود و در مورد فیلم و سریال ندیدن من حرف میزد ولی من ناراحت شدم. آخه به درد نخوردن چیزی نیست که بابتش حس خوبی بگیری. منم در جوابش گفتم درسته و حتی یه سوالشو جواب ندادم. با ف صحبت کردم. یه پست در مورد پایان نامه تو اینستا براش فرستادم. جواب اون به جورایی منو قانع کرد که قراره منو دعوت کنه جلسه ی دفاعش. چیزی که من با خوشبینی چندانی به اون نگاه نمیکردم. مشخص شد چیزای زیادی از دانشگاه نمیدونه و با بچه های کلاسمون در ارتباط نیست. یه تایمی هم گذشت به آماده کردن وسایل برای کوه. کتاب پاریس ۱۹۱۹ رو هم تا حد خوبی پیش بردم. پای آلبالو ی خواهرم خوب شد. یه مقداری شوخی کردیم باهم سر خوردنش!