امروزم رو می‌تونم به دو بخش تقسیم کنم: بخش اول که تا حدودای ساعت ۳ بعد از ظهر طول کشید و نسبتا خوب بود، توپ های ماه اوت رو پیش بردم، یه مقداری هم صبح خوابیدم، بسته ی پستیم که کتاب سفر به انتهای شب سلین بود رو تحویل گرفتم و بابا هم ساعت‌های خونه رو برده بود تعمیرگاه و درستشون کرده بود. بخش دوم بخش اضطراب آور روزم بود به طوری که حس کردم برای زمانی دچار پنیک اتک شدم‌. تپش قلب شدید داشتم و این احوالات به واسطه ی کشف ها و Overthinking های جدید من به وجود اومد. هنوز هم دارم حملش می‌کنم با خودم. اونقدر از لحاظ فکری خسته ام که نمیتونم هیچ متر و معیاری براش در نظر بگیرم. یه برنامه ریزی کلی برای فردا نوشتم که نمی‌دونم چند درصدش رو می‌تونم اجرا کنم. اولین زولبیا و بامیه ماه رمضون امسالمون رو هم خریدم امروز، با اینکه میلم به این‌جور شیرینی‌جات خیلی کم شده، ولی گفتم یکی از لذت های ماه رمضون به زولبیا و بامیه‌شه.