378
شب خواب خوبی نداشتم. حس میکنم یکی دو باری نیمه شب از خواب بیدار شدم. نمیدونم چه صیغه ای بود که فیلم ترسناک ببینن اون موقع شب! با اینکه خیلی همراهیشون نکردم، اما انگار یک حس موهومی همراهم بود. به هر حال صبح بیدار شدیم، تا جاها رو ردیف کنیم و صبحونه بخوریم طول کشید. بچه ها تصمیم گرفتن ترکیب تن ماهی و تخم مرغ رو به عنوان صبحانه بخورن، من ولی ترجیح دادم پنیر زیره بخورم. البته که طبق معمول اظهار عقیده در این باره شروع شد. بعد صبحانه، یه مقدار هفت خبیث بازی کردیم یه مقدار هم سر گوشی بودیم و کلا یه جوری گذروندیم. نهار خیلی خوب بود. سر منقل گوشت و مرغ کبابی زدیم و خیلی چسبید. هوا هم سرد بود و ریز ریز برف میاومد. یه سگ هم اومده بود داخل و اونو هم مهمون کردیم. بعد نهار، وسایل رو جمع کردیم و حرکت کردیم. لباسها و کفش من کثیف بودن که با یه سختی، سعی داشتم حداقل کفش رو اوضاعشو بهتر کنم. برگشتنی علیرضا قرار بود بستنی مهمونمون کنه. یه جا ایستادیم و بستنی قیفی دستگاهی گرفتیم که انصافا خوشمزه بود. خسته ی راه بودیم. دم خونه جواد، از بقیه بچه ها خداحافظی کردم و سوار ماشین خودمون شدم و رفتم خونه. برای خونواده تعریف کردم اوضاع و احوال اونجا رو. یه دوش هم گرفتم که یه مقداری سبک تر شم. در کل میتونم بگم خوش گذشت. تجربه ی جالبی بود. یک عکس برفی رو استوری کردم که به نظرم عکس جالبی شده بود. جزو یکی از خاطرات من میمونه این سفر کوتاه. هر چند که خودم از لحاظ درونی، بهم ریخته بودم و حوصله و روحیهش رو نداشتم.