377
صبح خواهرمو بردم امتحان شهر. تا نوبتش بشه طول کشید و بعد از اینکه کارش تموم شد، سریع رفتیم خونه تا جمع کردن وسایلم رو نهایی کنم. امیر اومد دنبالم. دنا پلاس خریده. یه چند هفته ای میشه و صفره. رفتیم خونه جواد. جواد هم مزدا ۳ خریده. مجتبی هم دنا پلاس خریده و با ماشین اون رفتیم. خیلی سریع و گاها خطرناک رانندگی میکنه. تو شهر رویان، رفتیم یکی از شعبات لیلی و شیرینی خوردیم و چای. برق اونجا رفته بود. سفارش من یه شارلوت نامی بود و خوب بود انصافاً. ترکیبی از خامه و کیک و مربا و یه همچین چیزایی. رفتیم علیرضا رو برداشتیم. تصمیم گرفتیم با یه ماشین بریم. ماشین مجتبی رو گذاشتیم خونه ی علیرضا و با ماشین علیرضا رفتیم. فکر کنم از جاده چالوس رفتیم و از سمت کجور عبور کردیم. برفه اینجا. نه سنگین ولی اطراف جاده برف نشسته. خونه ی قشنگی دارن. دو طبقه و امکانات خوبی داره. حیاط بزرگی داره و یه قسمت از حیاط، محل تنوره. برف نشسته دور تا دور حیاط. دور تا دور حیاط چراغ هست و درختای زیادی کاشته س. البته چون زمستونه، درختا لختن ولی جای زیباییه. در خونه ریموت داره و در مجموع خیلی خوبه. برای نهار تصمیم گرفتیم قرمه سبزی که مادر علیرضا زحمتش رو کشیده بود، گرم کنیم و بخوریم. من مسئول گرم کردن و آماده کردن سفره شدم. قرمه سبزی خوشمزه ای بود؛ جا افتاده و البته با ته دیگ های خوب. بعد سعی کردیم بخوابیم ولی لااقل من موفق نشدم. خواستم کال آف دیوتی موبایل نصب کنم که تو اون هم موفق نشدم و حافظه گوشیم کم بود. بعد از چرت یه سری بچه ها، تصمیم گرفتیم پیاده روی کنیم. یه مقدار دیر راه افتادیم. سگ های پارس کننده ی زیادی داره؛ چیزی که من بدم میاد. دغدغه ی سگ رو داشتم در طول مسیر. برف خوبی اینجا نشسته اینجایی که داریم پیاده روی میکنیم. تو برف یه سری عکس گرفتیم. زمین یه جاهایی گلی و لیزه. یه جاهایی هم برف سنگینی نشسته و بسیار سرده. خیلی سخت گذشت به من و البته همه. بقیه برف بازی و پرتاب گلوله های برفی رو پر قدرت ادامه میدادن ولی من ترجیح میدادم زودتر بریم خونه تا به سگ های اونجا برنخوریم. یه جایی خواستم نیم خیز شم تا راحت تر بیام پایین، یه خار رفت تو انگشتم. بخشی از مسیر برگشتم رو درگیر این بودم که یه جوری خار رو در بیارم. وقتی بالاخره نزدیک دروازه ی منتهی به کوچه شدیم، اون چیزی که نگران بودم ازش بالاخره به وقوع پیوست. یه سگ عصبانی از اون بالا به سمت ما یورش آورد و پارس میکرد. تقریباً ناامید شده بودیم از رفتن. بچه ها تصمیم گرفتن با یکی دو تا سنگ، سگ رو دور کنن و یه جورایی موفق شدن. سریع رفتیم خونه و متوجه شدیم برق هم رفته. هممون تقریبا شکم درد داشتیم. برق بعد از چند دقیقه اومد. به همراهی مجتبی، خار رو از توی دستم در آوردیم. بلند بود نسبتا. دیگه بعدش رفتیم، البته بهتره بگم رفتن، سراغ شام و کباب. انصافا هم کبابش خوب شده بود و مامان علیرضا زحمت کشیده بود و مرغ و گوشت رو هم ترش و هم تند مزه دار کرده بود. من و امیر رفتیم بیرون با ماشین تا شیر و نوشیدنی بگیریم. بعد شام شیر موز خوردیم. جواد هاردش رو زد به تلویزیون و فیلم های قدیمی دیدیم. فیلم های ارائه ای که من داشتم براش آماده میشدم، فیلم جواد و محمدرضا و ابوالفضل تو سوئیت دانشگاه اون اوایل کرونا، کشتی گرفتن جواد و امیر و ... الانم بچه ها دارن فیلم ترسناک میبینن. اومدیم طبقه بالا. من چندان دل و دماغ نیستم. خسته ام بیشتر.