امروز روز خوبی برام نبود. چندین بار عصبانی شدم. صبح یه مقدار دیر راه افتادیم که هم من برم دانشگاه دنبال کارم و هم بابا بره پیش مکانیک تا سوزن انژکتور ماشین رو تمیز کنه. از میدان سلیمانی تاکسی گرفتم و آخر مسیر پیاده شدم. خیلی وقت بود که تاکسی نگرفته بودم و داخل شهر پیاده نرفته بودم. خانم دکتر ح پ هنوز نیومده بود. به استادم زنگ زدم. گوشیو نگرفت. تصمیم گرفتم برم کار تطبیق واحدم رو پیگیری کنم. اول از آموزش دانشکده ی خودمون شروع کردم و بعد رفتم آموزش کل. مراتبی پیش اومد که باید می‌رفتم پیش خانم دکتر میم. و بسیار عجیب بود که منو از پشت ماسک و بعد از گذشت سال‌ها شناخت. راستش خجالت می‌کشیدم برم پیشش چون از وقتی که پزشکی قبول شده بودم، نرفته بودم پیشش و حال و احوالی نکرده بودم. البته فامیلی منو با جواد اشتباه گرفته ولی همین که متوجه شد من کیم، اونم پشت ماسک، خیلی برام با ارزش بود. به خودشم این موضوع رو گفتم. شروع به تعریف کرد که خیلی فعال بودی و اینا. بهش گفتم که الان پزشکی میخونم. کلی خوشحال شد و تبریک گفت بهم. کار منم راه انداخت بنده خدا. دستش درد نکنه واقعاً استاد نمونه ایه. هر بار که باهاش معاشرت کردم، کیف کردم از اخلاق حرفه ای و متشخصانه‌ش. استادم زنگ زد که خانم دکتر اومد. رفتم اتاقش نبود و رفته بود سالن برای جلسه. ولی هنوز جلسه شروع نشده بود. سریع رفتم و کارم رو بهش توضیح دادم. اونم با صندلی گردونش اومد سمت من و صحبتامون انجام شد. چند دقیقه ای منتظر بابا موندم. متاسفانه علی رغم اینکه بسیار با سرعت اومدیم و فشار زیادی به ماشین آوردیم، نتونستیم به موقع برسیم به شهرمون و با اختلاف دو سه دقیقه ای، روزه‌مون شکست خورد. چند جا هم زنگ زدیم ولی نظر همه، متفق القول رو همین موضوع بود. اینجا حین سریع رفتنمون، با راننده ی جک شاسی بلند دهن به دهن شدم و جوابشو دادم. توهین کرد و من با صدای بلند جوابشو دادم. فکر کنم انتظارشو نداشت. به علاوه اینکه ما دو نفر بودیم و اون تکی. ولی با این وجود، حوصله و وقتشو نداشتیم تا این مخاصمه رو ادامه بدیم و راهمون بعد از یه مدت کوتاه کاملا جدا شد. نه اینکه بخوایم راهمون رو تغییر بدیم، یه طور طبیعی این اتفاق افتاد. عصبانیت بعدی رو سر اعضای خونه خالی کردم به خاطر اینکه من زنگ زدم و اونا جواب ندادن و من خیلی عجله داشتم که همون لحظه جواب تلفنم رو بدن. هم پشت تلفن و هم تو خونه، خیلی بد برخورد کردم و البته بعدش عذرخواهی کردم. این رفتارم اوج بی شرمیه که مدام عصبانیتم رو سر کسایی که مقصر نیستن، خالی می‌کنم و اصلا کنترل خشمی ندارم. تو خونه سر و صدای جارو برقی و این چیزا بود و صدای تلفن رو نشنیدن. بعد از ظهرم رو با حال بد و خجل و بی حوصله و مضطرب گذروندم و حتی خوابم به شدت ناآروم بود. افکار منفی گذشته، با قدرت به ذهنم هجوم آورده بودن. افطار لازانیا داشتیم. من با دوچرخه رفتم تا شیر و یه سری وسیله بگیرم. بعد از هفته ها و ماه ها شاید، یه رکابی زدم با دوچرخه ام و اعتراف میکنم که هم خیلی دلم تنگ شده بود و هم به من چسبید. عصبانیت آخرم، حین پخت لازانیا اتفاق افتاد. خیلی شاکی شدم که چرا پنیر پیتزایی که از فریزر در آوردن، انقضا گذشته بوده و متاسفانه ندیده بودن و ریخته بودن تو مواد لازانیا. یه تخلیه خشم دیگه. موقع افطار به مدت زیادی نتونستم لازانیا رو بخورم در حالی که بقیه خوردن. با سالاد خودمو مشغول کردم و حتی فرنی هم نخوردم. بدنم تو حرارت زیادی بود و انگار خوب نمی‌تونستم نفس بکشم. رفتم تو حیاط و صورتم رو آب زدم. از اینکه چندین بار عزیزانم رو ناراحت کردم خیلی خیلی از دست خودم ناراحتم. کنترل خشمم تقریباً به صفر میل می‌کنه. بعد از اون، روابطمون به حالت عادی برگشت. بابا یه سوال از اینستاگرامش داشت و یه مقداری تدریس اینستاگرام داشتیم. Dualsense در راه رسیدن به شهرمه و احتمالا فردا به دستم برسه. نوبت آرایشگاهم رو برای ساعت ۸:۳۰ شب بیست و هفتم فیکس کردم و دلم میخواد تا پایان امشب، سر و سامونی به برنامه ی زندگی و کاریم بدم. چشمم آب نمیخوره که تو انجام اون موفق باشم. صرفا تئوری میدم و حرف و حرف و حرف ...