امروز تو دانشگاه، استاد بافت یه مقدار از خاطراتش می‌گفت. از اینکه از بچگیش دوست داشت پزشک بشه. نهار کنار بچه های خوابگاه بودم. یه مقدار با سعید معاشرت کردم. در مورد رزومه و پایان نامه و مقاله ازم می‌پرسید. برگشتنی رفتم خونه حاج بابا اینا. خسته و بی حوصله بودم. خاله رو رسوندیم خونه شون. بعدشم رفتیم برای نونوایی نایلون بگیریم. یه چیز با مزه و غیر قابل پیش‌بینی شنیدم امروز که ته دلم رو شاد کرد یه مقدار. دوست خواهرم تو خوابگاه، وقتی امروز خواهرم میخواست بیاد خونه بهش گفته به خاله سلام برسون، به عمو سلام برسون و به داداش بزرگه ام سلام برسون. منو می‌گفت. خیلی برام جالب بود که اینجوری خطاب شدم. تعجب کردم حتی. فردا قراره بریم پول. محمدرضا سر ظهر پیام داد که یه مشکلی پیش اومده و من نمیام. دم غروب که داشتم با جواد صحبت می‌کردم، می‌گفت که براش شیفت گذاشتن و با این حال احتمالا میاد. نمی‌دونم قراره چجوری بگذره. چندان مایل و مشتاق نیستم که برم. حال و حوصله هم ندارم واقعیتش. ولی از اون، انرژی مخالفت کردن رو هم ندارم. یعنی به معنای واقعی کلمه، حال و حوصله ی هیچی رو ندارم.