398
امروز نسبت به روزای قبل، بیشتر خوابیدم. البته دیشب هم دیر خوابیدم و بازی رئال اتلتیکو رو تا آخر دیدم. صبح با بی حوصلگی بیدار شدم. قرار بود بریم خرید عید و من این بی حوصلگی و کسالت رو با خودم همراه کردم. حوصله ی لباس دیدن نداشتم و البته کتمان نمیکنم که این دو فروشگاهی که رفتیم، لباساش پسند من نبود و من تو این مورد تنها نبودم. پیش آقای فرجی رفتیم و کفش گرفتم. کفشم رو دوست دارم. در واقع مدت ها بود دنبال چنین مدلی بودم. آقای فرجی جلوی بابا از من پرسید که از بابا راضی هستی؟ گفتم بابا باید از ما راضی باشه. بعد با شوخی و خنده گفت که باهاش راه بیا! منم یه جمله ی تاثیر گذار گفتم: پدر مادر ها هم مثل ما اولین بارشونه که زندگی میکنن. بهشون سخت نگیریم. اونا هم مثل ما نمیدونن چجوریه و تجربهاش نداشتن. البته اولش گفتم که این جمله رو از جایی شنیدم ولی آقای فرجی خیلی از این جمله خوشش اومد و دو سه باری تکرار کرد که این جمله ی خوبی بود. بعد از ظهر دو سه ساعتی خوابیدم. تولد ط رو بهش تبریک گفتم و با چند تا استیکر، یه شبه چتی داشتیم. شاید تا سحر بیدار بمونم. الانم میخوایم بریم بخش دوم خرید.