402
صبح ساعت نه بیدار شدم. یه مقدار بیدار بودم. متوجه شدم بسته ی بازیم رسیده شهرمون. به باباینا که بیرون بودن، زنگ زدم که بگیرن بسته رو. باباینا رفته بودن بانک و دانشگاهِ بابا که یکسری کاراشونو انجام بدن. من بعدش یه مقدار خوابیدم و عجب خواب کسالت باری بود. یه مقدار دن آرام خوندم. بازی رسید دستم. اولین بازی دیسکیِ نویی که خریدم! با دقت آنباکسش کردم و از شدت نویی اون لذت بردم. منتظر نصب بازی شدم. و بعدش مات گرافیک بالا و واقع گرایانه ی این بازی شدم. بعد از ظهر دوش گرفتم و تقریباً بلافاصله بعد از اینکه خودمو خشک کردم، با دوچرخه رکاب زدم تا مغازه که شیر و نشاسته بگیرم. این احتمال رو میدادم که با این اوضاع، یا سرما میخورم یا سر درد میاد سراغم. همینم شد. من تو دقایق منتهی به افطار و همین طور بعد افطار، سردرد پیش رونده ای گرفتم. به سبک همون سردردهای معمولم که یک طرف چشمم رو میگرفت. سعی کردم کارامو انجام بدم و زودتر بخوابم اما مثل گذشته، خوابیدن با این شدت سر درد برای من بسیار سخت و طاقت فرسا بود. خیلی باید وول میخوردم تو جام که خوابم ببره. ساعت هشت و نیم شب نوبت آرایشگاه داشتم. با کمی تاخیر رسیدم چون مشغول آموزش نصب اپلیکیشن و افتتاح حساب مجازی برای بابا بودم. آرایشگرم تا ساعت دو نصفه شب و شاید بعد اون هم نوبت میداد. حتی شیش صبح هم نوبت داده بود. اصلاح موی سرم خوب بود و راضی بودم. یه پست هم گذاشتم اینستاگرام و از امسالم گفتم. با کپشن طولانی تر نسبت به پست های دیگه.