405
امروزم رو خوب شروع نکردم. اول اینکه نتونستم دیشب رو بیدار بمونم و بابت این موضوع خیلی خودم رو سرزنش کردم. دوم اینکه سحری رو هم هول هولکی خوردم. سوم اینکه وقتی صبح زود منو بیدار کردن، که اگه میخوام برم حمام زودتر برم، با بد اخلاقی پا شدم چون همچنان خوابم میاومد و اصلا حوصله نداشتم. آخرای حضورم تو حمام، آب قطع شد و تقریبا ۳ ساعت داخل حموم موندم. خونواده هر چی گفتن بیا، نیومدم. حرص خیلی زیادی داشتم و حتی نمیدونستم چجوری باید تخلیه بکنم. به طرز عجیبی فرو خوردم حرصم رو. چندین بار برام آب گرم کردن و آوردن اما من اینجوری دلم راضی نمیشد. نهایتا چون نزدیک سال تحویل بود و همینطور بعد از گذشتن ساعتها تنم خشک شده بود، یه لباسی پوشیدم و رفتم بیرون. بله لحظه ی سال تحویل رو به این شکل گذروندم. دقابقی بعد از لحظهی سال تحویل، آب وصل شد و من بدو بدو رفتم و دوش گرفتم. تو گروه کلاسی پیام تبریک گذاشتم. یکسری ها پیش دستی کردن و به من پیام دادن و من هم تو پیام دادن به یک سریا پیش دستی کردم؛ چه بسا که من اگه اول پیام نمیدادم اونا هیچوقت تبریک نمیگفتن. نخواستم مقابله به مثل کنم. احتمال چنین رویدادی کم نبود ولی گفتم ایرادی نداره؛ این بار هم مثل خیلی از دفعات من پیشقدم میشم. به ف و مه پیام دادم. به اساتیدم، مامور پست، معلم های سابق (که بعضی هاشون خیلی خوشحال شدن)، دوستان و همکلاسی های قدیمی پیام دادم و تبریک گفتم. بعد از اون، تونستم یه مقدار بخوابم. بعد از بیداری، رفتم هایپر مارکت و شیر و ماست و تن ماهی خریدم. امشب سبزی پلو با ماهی داریم. بعدش هم رفتم نونوایی و به عمو و بابابزرگ تبریک گفتم. حین انتظار برای گرفتن نون، رفتن خونه ی بابابزرگ و به ننه هم تبریک گفتم. ۱۰۰ تومن به من عیدی داد و خوشحال شد از حضورم و با اصرارش، دو تا تخم مرغ آبپز رنگ شده گرفتم. تقریباً هر سال این کارو میکنه. به ر هم پیام تبریک فرستادم ولی خیلی رسمی و با ضمیر شما جوابم رو داد. کسی که همیشه با ضمیر تو راحت بود. متوجه شدم که گذر کرده. خواستم زنگ بزنم به دایی محمد ولی گوشیو نگرفت. برای فردا یه برنامه ی درسی برای خودم نوشتم. نمیدونم قادر به عمل کردنش هستم یا نه.