صبح کمی زودتر از دو روز قبلی بیدار شدم. کار خاصی نکردم. ابله رو یه مقدار پیش بردم. دوباره زد به فکرم که غیبتم رو تمومش کنم. دلایلم این بود که چه فایده ای داره و کسی نمی‌فهمه و چه اتفاقی قراره بیفته که داری به خودت انقدر سختی میدی و البته کمی دلتنگی. و شاید یه مقدار خودمو مقصر کردم که همچی رو خیلی بزرگ میکنم. ولی خب احساس کردم که هر جور شده باید با این میل مقابله کنم و حتی اینستاگرام رو هم نصب نکنم‌‌. باید این تلخی رو تحمل کنم یه مدت و تاب بیارم. بعد از ظهر هم چیز خاصی نبود. خواب و آمادگی برای رفتن بابل. بابل هم اتفاق خاصی نیفتاد. قرار هم نبود جور خاصی پیش بره اصلا. فعلا کاملا معمولی.

باید خودمو آماده کنم برای چیزای جدید و ایده های نو و حساب کتاب کردنشون. دانشگاه فردا شروع میشه و شایدٍ شاید روحیه م یه مقداری تغییر بکنه.