امروز بالاخره کارای مربوط به دفترخانه و دفتر حقوقی تمام شد. این مراحل قانونی انجام شد و از الان به بعد مسئولیتی سنگین رو دوشم هست. باید سعی کنم که نسبت به اهمیت اون آگاه باشم و در عین حال خیلی بهش فکر نکنم. صرفاً ادامه ی مسیرم رو برم و انقدر در موردش کند و کاو نکنم. دانشگاه هم اتفاق خاصی نیفتاد. تو مسیر برگشت صحبت های زیادی با خودم داشتم. صحبت های به ظاهر منطقی و درست که معلوم نیست بهشون گوش میدم یا نه. چون آدم که فقط بنده ی عقل نیست؛ احساسات هم وجود دارن. به هر حال، فعلا که کاری از دستم بر نمیاد. واقعیتش سپردم به خدا.

فیلمی که دو سه شب پیش شروع کرده بودم رو تموم کردم. در عین حال ابله رو هم دارم پیش می‌برم. امیدوارم تا زمان ملاقات بعدی (اگه ملاقاتی اتفاق بیفته!) یکی از کارهایی که انجام داده‌ام، تموم کردن یک سری کتابام باشه و اگه همشون رو بتونم مطالعه کرده باشم، بهتر میشه. می‌خوام یه تغییراتی کرده باشم. مثلا کتابام رو خونده باشم، نحوه ی صحبت و نوشتنم کمی تغییر بکنه، از لحاظ ظاهری مقداری تغییر بکنم، کلاس ها یا دوره های جدیدی ثبت نام کنم، چیزای جدیدی یاد بگیرم و خلاصه الکی نگذرونده باشم این مدت رو. از خودم انتظار دارم تو مواردی بهبود پیدا کرده باشم.

آه لعنت بهش! قرار بود اینقدر به آینده و اینکه لزوما یک ملاقاتی شکل می‌گیره و چجوری خودمو آماده کنم فکر نکنم! اما مثل اینکه نمیشه! نمی‌دونم چرا برام درس عبرت نمیشه که هر چی بهش فکر کنی و برنامه ریزی کنی، تهش یه اتفاقی میفته که اصلا با معادلات نمی‌خونه ...