715
صبح پا شدیم و رفتیم به حاج آقا داش سر زدیم. فکر کنم از وقتی که حاج آقا داش بیمارستان بود و عمل کرده بود، من دیگه بهش سر نزده بودم. بیشتر از ۲ ماه شده بود. همین که رفتیم داخل، متوجه بوی خوب غذا شدم که ترکیبی از گوشت گوسفند و مرغ محلی بود. انگار بوی خونه میداد. حسابی اشتها برانگیز بود. حاج آقا داش روی تخت دراز کشیده بود. گاهی از درد ناله میکنه و خیلی حوصلهاش سر میره. دست دادم باهاش و صورتشو بوسیدم. هوا حسابی سرد شده و بارون شدیدی میزنه. داخل خونه اما گرم بود و شعله ی بخاری زیاد بود. امروز نوبت حاج مامان بود که از حاج آقا داش مراقبت بکنه. به اصرار ما و با هماهنگی با خاله و دایی، تصمیم گرفت که با ما برگرده تا توی این بارون مجبور نباشه با ماشین راه برگرده. بعد از ظهر به راحتی خوابم نبرد. بیدار شدم و مامان رو بردم دکتر تا براش آزمایش بنویسه. تو این فاصله، من تو ماشین نشسته بودم و به وبیناری که از دوره ی پژوهشی تهیه کرده بودم، گوش میدادم. همزمان مراقب بودم که بابت دوبل ایستادنم جریمه نشم. بعدش اومدم خونه و آماده شدم تا برم باشگاه. باشگاه هم خوب بود؛ امروز واد نداشتم و بدنسازی بود. شب هم قسمت ۹ سریال وحشی رو دیدیم. قسمت ناراحت کننده ای بود. دلم برای رامین سوخت.