717

صبح زود مامان رو بردم آزمایشگاه. خیلی خوابم می‌اومد و قرار بود خواهرم مامان رو ببره. مامان بیدارم کرده بود که ماشین رو بذارم تو کوچه تا خواهرم بتونه مامان رو ببره. گفتم خودم می‌رسونمت. شماره ی نظامم هم برام پیامک شد و گفتن که اگه کارت رو میخوام، یه مبلغی رو بابت هزینه ی پستی پرداخت کنم. تا ظهر یه مقداری تغذیه خوندم. مامانینا رفته بودن دانشگاه خواهرم تا وسایلش رو از خوابگاه بگیرن. مسئولیت برنج درست کردن با من بود. یه مقداری حین دم کشیدن بهش روغن اضافه کردم و ته دیگ خوشمزه ای درست شد. بعد از ظهر یه مقداری خوابیدم و یکم هم تغذیه خوندم. فردا آخرین امتحانمونه. برنامه ی امتحانات ترم بعد رو به ما دادن! اولین امتحان هم ۱۶ یا ۱۹ اسفنده و مقدمات بیماری های غدد. هنوز برنامه ی کلاسی‌مون مشخص نیست ولی!

716

امروز یه مقدار تغذیه بالینی خوندم. بعد از ظهر هم باشگاهمو رفتم که سنگین بود و دو تا WOD داشت. کار خاص دیگه ای نکردم.

715

صبح پا شدیم و رفتیم به حاج آقا داش سر زدیم. فکر کنم از وقتی که حاج آقا داش بیمارستان بود و عمل کرده بود، من دیگه بهش سر نزده بودم. بیشتر از ۲ ماه شده بود. همین که رفتیم داخل، متوجه بوی خوب غذا شدم که ترکیبی از گوشت گوسفند و مرغ محلی بود. انگار بوی خونه می‌داد. حسابی اشتها برانگیز بود. حاج آقا داش روی تخت دراز کشیده بود. گاهی از درد ناله می‌کنه و خیلی حوصله‌اش سر می‌ره. دست دادم باهاش و صورتشو بوسیدم. هوا حسابی سرد شده و بارون شدیدی میزنه. داخل خونه اما گرم بود و شعله ی بخاری زیاد بود. امروز نوبت حاج مامان بود که از حاج آقا داش مراقبت بکنه. به اصرار ما و با هماهنگی با خاله و دایی، تصمیم گرفت که با ما برگرده تا توی این بارون مجبور نباشه با ماشین راه برگرده. بعد از ظهر به راحتی خوابم نبرد. بیدار شدم و مامان رو بردم دکتر تا براش آزمایش بنویسه. تو این فاصله، من تو ماشین نشسته بودم و به وبیناری که از دوره ی پژوهشی تهیه کرده بودم، گوش می‌دادم. همزمان مراقب بودم که بابت دوبل ایستادنم جریمه نشم. بعدش اومدم خونه و آماده شدم تا برم باشگاه. باشگاه هم خوب بود؛ امروز واد نداشتم و بدنسازی بود. شب هم قسمت ۹ سریال وحشی رو دیدیم. قسمت ناراحت کننده ای بود. دلم برای رامین سوخت.

714

صبح خودم رو به یک خواب ادامه دار مهمون کردم. قرار بود صبح زود بیدار شم و مرور کنم؛ اما این اتفاق نیفتاد. حتی انگار خیلی هم برام مهم نبود چون چندین بار به طور منقطع از خواب بیدار شدم ولی مجدداً به خوابم ادامه می‌دادم. خواب دل‌چسبی هم نبود؛ استرس امتحان و اوضاع سیاسی و کلی استرس های دیگه اجازه نمی‌داد که خواب شیرین و عمیقی داشته باشم. نتیجه‌اش هم این شد که امتحانمو خراب کردم. البته تعداد بچه هایی که خوب ندادن امتحان رو کم نبود. اما مهم خودم بودم که راضی نبودم اصلا. در این حد که فقط امیدوارم پاس بشم. نهارم رو دیر خوردم و این موضوع هم علاوه بر اون مسائلی که امروز گذروندم، باعث شدن که سردردم شروع بشه. به خاطر این سردرد بعد از نهار نتونستم خوب بخوابم. یه کدئین خوردم اما انگار فایده ای نداشت. باید باشگاهمو می‌رفتم. سرم درد می‌کرد اما باید می‌رفتم. چند روز وقفه افتاده بود تو برنامه ام و بیشتر از این جایز نبود. تمرین تقریباً سنگینی رو پشت سر گذاشتم و البته در حین تمرین سردردم بهتر شد. نمی‌دونم به خاطر تاثیر قرص بود یا به خاطر ورزش و یا به خاطر آب زیادی بود که نوشیده بودم. چیزی حدود ۲/۵ لیتر‌ آب در عرض ۴ یا ۵ ساعت نوشیده بودم. شایدم در مدت زمان کمتر. انتخاب واحدم رو امروز انجام دادم. یکی از سنگین ترین ترم ها رو به شرط حیات، در پیش خواهم داشت. کورس غدد، خون، گوارش و روماتولوژی دارم ترم بعد. به علاوه ی درس های دیگه.

713

همچنان مشغول ژنتیک خوندنم. یعنی یه جاهایی حالم بهم میخوره از این همه جزئیاتی که استاد درس داده. امیدوارم امتحان فردا رو بتونم در حد قابل قبولی بدم که کلکش کنده شه.

712

امروزم به خوندن ژنتیک گذشت. هم درس جالبیه و هم درس بد بدن. از این جهت جالبه که مکانیسم های مولکولی بدن انسان، چه از نوع فیزیولوژیک و چه از نوع پاتولوژیک، رو میخونی و از هوشمندی این سیستم شگفت زده میشی. بد بدن از این جهت که درک خیلی از مفاهیم سخت و نامأنوسه.

711

امروز ژنتیک خوندم. تا الان دو فصلش رو خوندم و نکات مهمش رو تو دفترچه ام یادداشت کردم. اگه بتونم قبل از اینکه بخوابم یه فصل دیگه هم بخونم خیلی خوب میشه.

710

نه. انگار من قرار نیست درس بگیرم.

709

حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم. فردا امتحان مقدمات بیماری های عفونی دارم. نه حوصله ی خوندن دارم و نه تمایلش رو. واقعاً خسته و ناامیدم. هیچ سطحی از برنامه ریزی برای آینده رو نمی‌تونم برای خودم متصور بشم. کار صدور کارت نظامم یه مرحله جلو رفت. مه به من زنگ زد و گفت که با مسئولش صحبت کرده و کارت نظام رو پست می‌کنن برامون.

708

امروز روز نسبتاً شلوغی بود.